تبليغاتX
یادداشتهای غفور قلی پور

یادداشتهای غفور قلی پور

نقطه

بالاخره تصمیم گرفتم بخشی از  نوشته های پراکنده ام را چاپ کنم.مجموعه ی دست نوشته های من تحت عنوان (سرزمین بوی بزغاله های سفید )تا آخر امسال چاپ میشود.از همه ی دوستان و خوانندگان عزیز تقاضا دارم که هر کدام از مطالب وبلاگ را که احساس می کنند جالب است را انتخاب کرده ودر نظرات قرار دهند تا در کتاب مذکور چاپ شود.با سپاس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:6  توسط غفورقلی پور  | 

تجربه های کوچک

بی شک تجربه های آدمی در زندگی می توانند بزرگترین ابزار های رسیدن او به بلوغ و کمال باشند.هرتجربه فصلی نوین در زندگی آدمی ست،شناخت فراز و نشیب هادر روابط انسانی و بکار گیری دستاورد ها ودر عین حال استفاده ی به موقع از آنها می تواندکار گشای بسیاری از مشکلات باشد.در روابط اجتماعی و برخورد با ناشناخته ها می توان آموخت.می آموزیم گاهی به برخی افتخار کنیم وعزیز بداریم وگاهی متنفر ... گاهی .. گاهی .... گاهی .... زمانی فرا می رسد که به بسیاری از چیزهایی که اعتماد داشته ایم بی اعتماد می شویم. با آدمهای بسیاری مواجه می شویم که هریک تجربه ای را در اختیار ما قرار می دهند.این تجربه ها بعضی وقتها تلخ و زمانی شیرین هستند.

در زندگی باآدمهایی آشنا می شویم که عمری در جستجوی خوشیختی اند،غافل از اینکه خوشبختی همین لحظه های از دست رفته اند. به آدمهایی بر می خوریم که  دروغ می گویند.موجوداتی که کم کم پی می بری ((((برای همه اند))))و تصویری مبهم از آنها در ذهن و خاطره ها با قی ست.وسرانجام زمانی می رسد که متوجه می شوی (نه فرصت تنفر داری و نه ترس)...گاه در مراودات خودتصمیم می گیری نبخشی و هرگز فراموش نکنی و...برای آرامش روح انسانهای حقیر دعا می کنم.... 

عجیب است

خیلی عجیب،

امتداد کوچه هنوز مسمومم می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 15:54  توسط غفورقلی پور  | 

در جستجوی خدا

بالاخره بعداز ۴۲ روز دل به قلم دادم و وبلاگ بی نوای خودم را به روز کردم.چیزی برای نوشتن ندارم. جزاینکه در زندگی باید آموخت وباز هم باید آموخت.وباز هم باید آموخت.

آنگاه کشیش پیر گفت:با ما از دیانت بگو.

و او گفت:مگر دیانت هر کاری و هر اندیشه ای را در بر نمی گیرد؟

و نیز آن چیزی را که نه در کار است ونه اندیشه،بل شگفتی و شگفت آوری ست که مدام از روح می جوشد.کیست که بتواند ایمانش را از اعمالش جدا کند؟یا اعتقادش را از اشتغالش؟

کیست که ساعتهایش را پیش خودش بگستراند و بگوید :این از برای خدا و این از برای تنم؟

((آنکس که اخلاقش را همچون فاخر ترین جامه اش می پوشاند بهتر است برهنه باشد.))

و انکس که پرستش از برایش پنجره ای ست که او باز می کند و نیز می بندد،هنوز به خانه ی روح خویش در نیامده است،که پهنای پنجره ها یش از سپیده دمان است تا سپیده دمان.و اگر می خواهید خدا را بشناسید پس در حل معما ها نکوشید.به گرداگرد خود بنگریدتا او را ببینیدکه با کودکان شما بازی می کند.

به آسمان بنگرید اورا خواهید دید که در میان ابرها گام بر می دارد،دست هایش را در آذرخش دراز می کندو در باران فرود می آید.

اورا خواهیددید که در گل ها می خندد،سپس بر می خیزد و دستهایش را در درختها تکان می دهد.

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:33  توسط غفورقلی پور  | 

روز زن

زنان و دختران سرزمین ایران

خواهران ناشناخته ی من

سلام

فرارسیدن روز زن و روز مادر راتبریک عرض نموده،سلامتی سعادت و شادکامی شما وخانواده ی محترمتان را از خدای بزرگ خواستارم.باشد که در سایه ی خود باوری و تلاش زنان سرزمین مقدس ایران به جایگاه واقعی و شایسته ی خود دست پیداکنند.

 

                                                                                                  غفورقلی پور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 23:55  توسط غفورقلی پور  | 

انتخابات ایران

به ساعت های پایانی انتخابات نزدیک می شویم.صبح اهواز بودم،بعد از ظهرساعت ۱۳آمدم ایذه. در حوزه های اخذ رای اهواز گشتی زدیم و مردم را تما شا کردیم.این انتخابات آبستن حوادث و اتفاقات مهمی خواهد بود.من هیچ وقت مردم ایران را نخواهم شناخت،یعنی تا حالا که نتوانسته ام.ولی شک ندارم آدم های منطقی نیستندو انتخابهایشان بیشتر احساسی است تا عقلی.زن  خونه بغلی بیشتر در شکل گیری تفکرشان تاثیر داردتا عقل خودشان.چهار کاندیدا در این مرحله شرکت کرده اندو هرکدام نماینده ی تفکری خاص:احمدی نژاد نماینده ی حمایت از طبقات فرو دست و فقیروداعیه دار ساده زیستی و همچنین منادی مبارزه با فساد است.میر حسین نماینده ی اصلاحات و خواص جامعه وهمچنین طرفدار آزادی های اجتماعی ست.کروبی نماینده تفکر حزبی و دفاع از هویت اقلیتهاو محسن رضایی نماینده ی زاگرس نشینها و قومیت گرایان ایرانی.موفقیت هرکدام از این اقایان نشان از تمایلات درونی مردم ایران دارد.به نظر می آید چون غم نان همواره در فرهنگ ایرانی ها وجود داشته احمدی نژاد پیروز است.میر حسین دوم کروبی سوم و محسن رضایی چهارم می شودو رایش احتمالا حدودپانصد هزار خواهد بود.البته این مردم خیلی عجیبند . بدین ترتیب امید اصلاحات به باد می رودوجامعه آبستن اتفاقاتی خواهد بود.نمی دانم اینها نظرات شخصی من هستند شاید هم غلط از آب در آیند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16:37  توسط غفورقلی پور  | 

خنگ اژدر

هواسرد بودونم نمک بارانی می آمد.سرکوچه دوتاظرف باقالی  خریدیم وراه افتادیم.دی ماه همیشه برای من دوست داشتنی و عزیز است.بخارداغی که از ظرف باقالی پراز فلفل بیرون می زد،دماغ آدم را نوازش می کرد.مقصد خنگ اژدر بود،سرزمین پدری ،می رفتیم تا خاطرات پدر بزرگ را ورق بزنیم.در فاصله ی 12-13کیلو متری شمال شهر ایذه،در دامنه ی کوه،میان فرو رفتگی u شکلی رو به آفتاب بعد از ظهر،خنگ اژدر قرار دارد.کوه آنجا را مثل یک مادر در بر گرفته،دستانش را باز کرده و جلوی راه فرزندش را باز گذاشته تا به رفتن و تنها رفتن بیندیشدوبه افق های دور نگاه کند.سمت جنوب روبه خنگ اژدر رشته کوه الهک ،با ارتفاعی کم  در برابرت ایستاده ،ستبری کوه همجوار خنگ اژدر الهک را وادار ساخته متواضعانه در برابرش فروتنی کند.سمت چپ دریاچه ی میانگران قرار داردکه بومیان منطقه نام شط بر آن نهاده اند.و قلعه گژدم در منتهی الیه شرق خنگ اژدر روی صخره ی بزرگ و مثلث شکلی که به طرف دریاچه حرکت کرده،نظاره گر دشت ایذه و پاسدار سرزمین پدر ی است.باران دی ماه به پایان رسیده و خنگ اژدر آغاز شده است.خنگ درلغت به معنی اسب سفید و اژدر به معنی مار است.اینجا سرزمین طلوع های بی خورشید است،زیرا محل قرار گرفتن خانه های روستایی به گونه ای ست که بخش اعظمی از روستا تا نزدیکی های ظهر در سایه می ماندولی بعد از ظهر های گرم و سخت با ریگ های سوزان دو محیط متفاوت را برایت تداعی می کند.بالا دست روستا حد فاصل آخرین خانه ی روستایی تا کوه دشت گسترده ای ست که اهالی گوسفندان خود را برای چرا به آنجا می برندودر شرق روستا کانالی قرار دارد که سیلابهاو آبرفتهای کوه را به در یاچه منتقل می کند.از میان روستا می گذریم و با  اهالی محل سلام و احوالی پرسی و تشکر از اصرار به دعوتشان به راه خود به طرف شرق ادامه می دهیم.ازقسمت کم عمق کانال رد می شویم ومی رانیم به طرف برد نوشته(سنگ نوشته).سر راه چوپانها و بز غاله های سفید شان را می بینیم.از فاصله ی دور سنگ بزرگ  مکعب شکلی خود نمایی می کند،باحجاری مربع شکلی شبیه پنجره در بالای آن.اهالی محل اعتقاد دارند دریچه ی زندانی ست که گذشته را در خود به اسارت آورده است.برد نوشته محوطه ی باستانی بزرگی ست که حکایت از گذشته و هویت غنی منطقه دارد.جایی که بسیاری از سیزده بدر های  کودکی ام آنجا رقم خورده اند.نمی دانم به احترام گذشته ی بزرگ خنگ اژدر بوده که از ماشین پیاده شدیم یا ناهمواری راه،اما پیاده به راه خود ادامه دادیم.تخته سنگ خاموش در برابرم و بی گمان روزی در برابر پدر بزرگ و همه ی آدمهایی که دوست دارم نیز ایستاده بودو بعد ها در برابر آدمهایی که خواهند آمد نیز.آدم حسودی نیستم اما همیشه به سنگها حسادت می کنم که همواره خواهند بود و نظاره گر ما که می آییم ومی رویم.دست بر سنگ میسایم و گوش بر دلش می گذارم...

صدای تاریخ و نغمه ی چکش  حجاران را می شنوم وصدای نی چوپان وآواز بزغاله ها ی سفیدو کوه که تکرار صدای طبیعت بود.چه کوچک بودم در این سرزمین بزرگ،سنگ می گفت و من می شنیدم...

همیشه تا جایی که به یاد می آورم،برای بیان بی احساسی آدمیان وسردی آنها می گفتند«فلانی قلبی از سنگ دارد))اما در برد نوشته یقین پیدا می کنی سنگها با تمام احساس با تو حرف می زنندواتفاقا سختی آنها برای نگاهداری اسرار است.در خنگ اژدر همه چیز با تو سخن می گویدوسنگها وجود ماندگارگذشته را برای ما نگاه می دارند.می چرخم پشت آن سنگ بزرگ حجاری چند انسان دیده می شود،با پرنده ای بالای سرشان.

کمی از کوه بالا می روم، روبه خنگ اژدر می ایستم.اینجا روزگاری عزیزتر ین آدمهای که دوست دارم نفس می کشیدند و قدم می زدندومی آمدند.((گاگروس ))نقبی ست که به فضایی چهار گوش و در دل سنگ تراشیده راه داردسرم را وارد دالان می کنم وبا تمام آواز های مانده در گلو فر یاد می زنم،کوه فریاد مرادر خود فرو می برد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:31  توسط غفورقلی پور  | 

آش قلمکار

انسان هرگز نمی افتد،هرگز سقوط نمی کند،فقط وقتی به چیزی تکیه کرده باشد.در حقیت موقع افتادن از طرفی می افتیم که بهش تکیه کرده ایم.از سمتی که به سویش تکیه داده ایم.درسته که انسان یه موجود اجتماعیه و حضور دیگران مفهوم وموجودیت او را مشخص می کند،امادر بسیاری از موارد باید متکی به خودش باشد.اینجوری ترس و واهمه ای از ریزش دیوار ندارد.در طول تاریخ همیشه زوال حکومت ها و دودمانها از درون خودشان بوده است،از سمتی که بایدتکیه گاه و دیوار امنیت انسان باشد.

                   

نیز موید همین نکته است.

انتخابات ریاست جمهوری نزدیک است،بعضی از مردم خودشان را برای یک انتخاب دیگر آماده می کنند.افکار عمومی اعتقاددارد نتیجه معلوم است وحضور مردم بی تاثیر ،شاید خیلی از مردم شرکت نکنند،مسولین حضور مردم در  انتخابات را به عنوان یک وظیفه معرفی می کنند حرف قشنگی نیست مثل کارمندی که در قبال دریافت پول وظیفه ای را انجام می دهد.وظیفه یعنی بایدوانسان آزاد آگاه هیچ بایدی را نمی پذیرد.من رای دادن را به عنوان یک وظیفه نگاه نمی کنم،رای بدیهی ترین حق یک شهروند در دنیای امروزاست.تلویزیون در این روزهای حساس اعلام کرده شبی چند تا فیلم پخش میکند.البته آدم بدبینی نیستم اما فصل انتخابات و امتحانات مدارس و دانشگاه و وفات امام خمینی ،موقع ی پخش این همه فیلم خوب نیست و باعث میشود آدم از پرداختن به اولویت ها باز بماند.برای انسان اندیشیدن مهم ترین اولویت است.مردم سرزمین من هرکدام با نیتی پای صندوق رای حاضر می شوند...

بعضی به عنوان یک وظیفه ی شرعی،برخی به دلیل مناسبات قومی،برخی از بغض معاویه و برخی...از ترس اینکه نکنه مواجبشان قطع بشود.امروز در شهر قدم زدم واز مردم نظر سنجی کردم،عجب ملت دروغ گویی داریم،با اینکه اسم کسی را نمی پرسیدم امابازم حاضر نبودندجواب درست بدهند.البته تک  و توکی با قاطعیت اعلام می کردند که شرکت نمی کننداما نتیجه ی چندان درستی عایدم نشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 14:2  توسط غفورقلی پور  | 

آیینه

اگر هرآینه درون آدم ها را نشان می دادُدر هیچ خانه ای آینه پیدا نمی شد.دنیایی را تصور کنیم که آینه ها بجای نشان دادن ظاهر مردم درونشان را نشان می دهند.چه شلوغ بازاری میشد.دستاورد این اتفاق مهم دوحالت بود یا اینکه مردم خودشونو پالایش می کردند وهمه به کمال محض می رسیدند یا اینکه بزرگوارانه به روی هم نمی آوردند وهرکس به کارش ادامه می دادولی از آنجایی بشر تنها موجودی ست که به جهنم هم عادت می کندیه راهی واسه حل این مشکل پیدا می کرد.مثلا همه کور می شدند.یا خطوط قرمز زندگی جمع وجور تر می شد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 16:27  توسط غفورقلی پور  | 

نمایشگاه کتاب تهران

۸۸-۲-۱۶فرودگاه اهواز

 ۷.۳۰عصر

نمی خوام نفوس بد بزنم یا به قول (یه دوست) پالس منفی بفرستم،یا خدای ناکرده حمل ونقل هوایی کشورم را زیر سوال ببرم،اما چه کنم که ناغافل افکار منفی حمله کردندو احساس کردم هواپیما مثل همیشه تاخیر دارد وشد آنچه نمی باید،چهل وپنج دقیقه تاخیراز یک طرف وتمام شدن کارت پرواز ،به خاطر خاص بودن اینجانب همه دست به دست هم دادن.....

چشم هامو بستم خاطرات مثل اسلاید از جلوم رد می شدندوگذشته از ذهنم بیرون نمی رفت.سال قبل همینکه می خواستم سوار هواپیما بشم مسج های دلواپسی  بدرقه ی راهم بودندو موقع نشستن هوا پیما مسج های شوق پیشواز سفرم.اما امسال هوا ابری بود،بد جوری هم ابری .بی خیال بی خیال پسر.نم نمک بارانی می آمداحتمالاشب عروسی کسی بودکه درجوانی ته دیگ می خورد.

 هتل استقلال جارزرو کرده بودم،از فرط خستگی نفهمیدم کی صبح شد،یعنی راستش هیچ وقت نمی فهمم کی صبح میشه.

 نمایشگاه کتاب

۹صبح

دکون بازاری بود آقا،غرفه های دانشگاهی جدا شده بودند،اما پراکندگی غرفه های همسان با مو ضوعات نزدیک به همُ فرصت انتخاب را از آدم می گرفت. در مجموع تعداد کمی از انتشاراتی ها تخصصی عمل کرده بودند.توی هر غرفه همه جور کتابی پیدا می شد،مذهبی ،روانشناسی،اجتماعی،اقتصادی دوای دل درد،کوفت مار،درد بی درمون و....اه که این روزا خیلی بی حوصله ام.چند ماهی ست که قسم خورده ام کتاب نخوانم و مثل بز باشم،تجربه نشون داده دنیا به کام بز هاست..روحی با بوی اورگانزا رهایم نمی کرد.توی تمام غرفه همراهم بود.روح عزیزواحمق من .آره متاسفم که سوگندمان را شکستیم و خریدکردم.اما اینبار واسه بچه ها یی که میشناسم .از ما که گذشت بذار اونها بخونند.یکی در میان مذهبی و غیر مذهبی کنار هم باعث می شد تمام راهرو ها از پراکندگی جمعیتی نسبتا یکسانی برخوردار باشند.از حق نگذریم خیلی شلوغ بود.چشم هام باز بود اما دیگه نمی دیدیم،به همین خاطرکتاب بینایی ساراماگو راخریدیم واسه هدیه به یک دوست.خدای بزرگ چرا اینهمه قاطی ام؟نمی دانم تا حالا بازار حراجی رفتید؟بازار روز؟بعضی غرفه ها مثل بازار حراجی رفتار می کردند،((آقا ...آقا تورو خدا یه کتابی هم از ما بخرید،صب تا حالا دشت نکردیم.سی درصدم تخفیف میدیم)).....وای شش ساعت گذشته بود و چیزی آزارم می داد،گمانم گرسنگی بود.رفتم تو محوطه نمایشگاه و محشری بود. جمعیت غذا خورا از کتاب خرا بیشتر بود.جاتون خالی ساندویچی گرفتیم و نگاه کردیم.رونیمکت جلویی مرد تقریبا ۵۰ساله ای هوس آلودبا دختر ۱۵یا۱۶ساله ای ور می رفت به همه جاش دست میسایید،دختر کوچک بیشتر به عروسک احتیاج داشت تامرد،حالم به هم خورد. دختره گمانم هنوز تعریفی از لذت هم نداشت ومرد چه بی رحمانه و بی شرمانه به کارش ادامه می داد.چشمم بد جوری درد می کرد،تجربه ای از علم پزشکی نداشتم فقط یکبار دندانم درد می کرد و کندمش.وقتی چشمت درد می کنه هیچ خاطره ای را به ذهن نیارچون حتما خاطرات دردناکی از آب در میان. برگشتم طبقه ی دوم غرفه ی کتب خارجی،خیلی متاسف شدم

بیشتر شبیه غرفه ی فروش صنایع دستی خودمان بود.متصدی غرفه ی افغانستان یه پسرکاملا نا آشنا به فرهنگ اون کشور بودُ ازش پرسیدم گفت:در ایران بزرگ شده.عکس احمد شاه مسعود رابه دیوار زده بودند.کمی دربارش حرف زدیم.احمدشاه مسعود همیشه برای من عزیز بوده وهست.غرفه کتابی نداشت. فقط چند قطعه گوشوارو زینت الات توویترینش بود.با خوشحالی یه دستبند نشون کردم بخرم ،یادم افتاد که ...آره یادم افتاد پلیس نیستم().تو غرفه نیجریه چند تا دختر بودن که آرایشی شبیه سیاها داشتن. انگلیسی ازشون پرسیدم ،امابالهجه ی تخت تهرونی جواب دادند،عجب یاد این ضرب المثل افتادم که:هر سیاهی سیاه پوست وهرگردی گردو وهر حرفی هرچقدر قشنگ وزیبا، راست نیست.آدمک چوبی می فروختندُ از همونایی که گوشه کنارخیابون زیاد  می بینیم.رفتیم تا آخر غرفه های خارجی دیدم یه فرچه ی برقی واسه تمیز کردن کفش گذاشتن،تو دلم آفرینی گفتم و کفشمو بردم زیرش تمیز کنم که شنیدم خانومه گفت آقا :((این دفعه تمیز کنید اما  اینو گذاشتیم که سفارش فروش بگیریم.))...

کتابایی که خریده بودم را  پست کردم و بی خیال نمایشگاه آمدم بیرون وگم شدم میون جمعیت.......

فرداش به یاد یه اتفاق بزرگ رفتم سعد آباد...وای پست فطرت،ماشین رضا خان هم بودفیلم مستندبازم مثل جن آمد جلوی چشام وهمه چیز تکرار شد.

آدم حقیر

پروازم ساعت ۱۱شب بود

موقع برگشت اونقدر خسته بودم که با صدای مهماندار از خواب بیدار شدیم که :((آقا بیدار شیدلطفاُُرسیدیم))

 موبایلمو که روشن کردم نه مسج دلواپسی بود نه پیشواز.چه اتفاقی افتاده؟فقط مطمن هستم مردم این سرزمین بیشتر به استبداد نیاز دارند تا دموکراسی.سبک وسنگین کردن یه اتفاق،منجر به زه زدن میشه وشد،هر احمقی اگه با خودش صادق باشه می فهمه.داستان ماچه پایان مسخره ای داشت،می تونست خیلی بهتر باشد.یکی از رفقا وقتی می خواست جای مهمی برود آنقدر با موها وسبیلش ور می رفت و حساسیت به خرج می دادکه خرابشون می کرد.

((سلام یه ماشین واسه گلستان لطفا.))

وسفر به پایان رسید.

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد،قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید،قلبی که جواب بگوید.

قلبی برای من... 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 10:20  توسط غفورقلی پور  | 

ای که دستت می رسد کار ی بکن

پیش  از  آن  کز  تو  نیاید  هیچ کار

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 1:0  توسط غفورقلی پور  | 

سالگردلحظه ها

روزها یکی پس از دیگری می آیند ومی روند.هرلحظه وهر روز، سالگرد لحظه هایی ار تاریخ زندگانی آدمهاست.هجوم فکرهای خسته کننده وعذاب آور، روح وذهنم را به خود مشغول ساخته است.انسان چه موجودغریبی ست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 15:9  توسط غفورقلی پور 

شکلات

پيرمردي در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوي عطر شکلات محبوبش از طبقه پايين به مشامش رسيد.تمام قدرت باقيمانده اش را جمع کرد و از جايش بلند شد. همانطور که به ديوار تکيه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پايين پله ها رساند و نفس نفس زنان واردآشپزخانه شد،خدای بزرگ، روي ميز ظرفي پرازشکلاتهای  محبوبش را ديد،با خود فکر کرد يا در بهشت است و يا اينکه همسر وفادارش آخرين کاري که ثابت کند چقدر شيفته و شيداي اوست را انجام داده است و بدين ترتيب او اين جهان را چون مردي سعادتمند ترک مي کند. آخرين تلاش خود را به کار بست و خودش را به روي ميز انداخت و يک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جاني دوباره گرفته است. سپس مجددا" دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روي دستش  زدو گفت:(( دست نزن، آنها را براي مراسم عزاداري ات درست کرده ام ))

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:49  توسط غفورقلی پور  | 

مرگ خواب بی رویاست.

همیشه تصور عجیبی از مرگ داشتم.شبیه موجودی با چشم های خونین وچنگالهای تیز.اما حالایقین پیدا کردم مرگ شبیه همه چیزاست.مثل چیزهای خوب چیزهای بد، مثل هرچه که می توانیم ببینیم.مرگ درسیزده بدر امسال شبیه آبتنی بود.اولش پر ازشادی بعدش یه چهره ی مبهوت که دیگر نای گریه واشک راهم ندارد.در روزگار فراموشی شادی،چند نفر آدم عزیز را از دست دادیم. نمی دانم بایدمرگ را از چه منظری بررسی کنم؟از دریچه ی فلسفه ی الهی ؟یا از منظر فلسفه ی مادی ؟ازدید مردم خدا پرست،قضای پروردگاراست واز دید مادی گرایان یک چرخه ی طبیعی.اما آنچه میان تمام دیدگاههای بشر مشترک مینماید، دلتنگی های ماست.خاطرات ما از آدمهایی که در کنارمان بودند وحالا نیستند.نمی دانم چرا به جهان آمده ایم؟آمده ایم تا رنج بکشیم؟مرگ یک خواب بی رویاست.خوابی که هیچ بیداری را در پی نخواهد داشت.ما مرگ را تجربه کرده ایم.مرگ رویاهای خود را مدتهاست تجربه می کنیم.من هم باور ندارم.درروزگاری که شادی را فراموش کرده ایم،حتی نمی توانیم چونان آدمهای شاد وسرزنده باشیم ولبخند همچنان بر لبهای ما می خشکد. در جامعه ی مرد سالارما که باورکرده اند تنها پسران میراث جاودانگی پدرهستند،چه تسلایی برای مادران داغ دیده بگویم؟زخم قلب مردی راکه گمان می کند پسر تمام هستی او از زندگیست،چه مرهمی التیام می بخشد؟برای ما آدم های کوچک ،روزهای بزرگ خاطره انگیزندوسیزده بدربرای ما که خاطرات مشترک داریم،هیچگاه قشنگ نخواهدبود.مرگ بعضی ها را هرگز باور نمی کنم.

به جستجوی تو 

بر در گاه کوه می گریم

 در آستانه ی در یا وعلف.

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم

در چارراه فصول،

در چار چوب شکسته ی پنجره ای

که

آسمان ابر آلوده را

 قابی کهنه در بر می گیرد.

...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 22:49  توسط غفورقلی پور  | 

آنکه فروتنی می کند به دنبال سروری ست.

نیچه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 15:54  توسط غفورقلی پور  | 

نامم را پدرم انتخاب کردنام خانوادگی ام را یکی از اجدادم،دیگر بس است،راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:37  توسط غفورقلی پور  | 

نغمه های غمگین

به عادت هر سال منتظر شنیدن شادی و موسیقی های متناسب با عید از تلویزیون بودیم.اما انگار واسه یکی از دست اندر کاران آن اتفاق بدی افتاده که هرچه پخش شد و شنیدیم از ترانه های خواجه امیری بود .ما خودمان گرفته بودیم .صدای این پسره هم پاک ناراحتر مان کرد.واین شد که سعی کردیم کمتر بشنویم،آنقدر کم که داریم ازهمه جا بی خبر می شویم.مدتیه موبایلمو جا می ذارم و چه لذتی دارد بی خبری.همه چیز در این جغرافیای کوچک غم را به ذهن ما می آورداز نقاشی های دیواری خیابانهای اهواز وترانه های صدا وسیما تا حضور برخی مو جودات در عالم هستی.به امید روزی که نه ببینیم و نه بشنویم. آن روز به آرامش می رسیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 12:49  توسط غفورقلی پور  | 

پروردگارا

پروردگارا

به من کمک کن تا وقتی می خواهم درمورد راه رفتن

 کسی قضاوت کنم،کمی با کفش های او راه بروم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:50  توسط غفورقلی پور  | 

سلام

 از همه ی دوستان عزیز ،نخبگان،فرهیختگان وسایرین تقاضا دارد تا اطلاع ثانوی به ای دی من پیام ندهند،نمی دونم چه نامردی هکم کرده.اگر در این زمینه می توانید کمکی داشته باشید ممنون می شوم. 

با سپاس

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 17:28  توسط غفورقلی پور  | 

کمان آرش

امروزشاهد دوصحنه بودم که یکی قلبم را آزرد ودیگری به آینده امیدوارم کرد.صحنه ی نا امید کننده ی اول کج شدن کمان مجسمه ی آرش کمانگیر واقع در پارک صخره ای( ورودی شهر ایذه از سمت اهواز) بود.همانطور که کمان نشان کشور بو یو شکسته شدو ناگوار آمد،کج شدن این نماد هم که یکی از نمادهای ای سرزمین است،ناگوارمی آید،زیرا نشان از بی توجهی مسولین مربوطه داردکه نسبت به اصلاح آن اقدام نکرده اند.اما نکته ی پر امیدچراغ زدن راننده ی یک اتومبیل سواری به سگی ولگرد برای کنار رفتن از جاده بود.خدا را شکر کردم که اصلاح جامعه  از حیوانات آن شروع شده زیرا وقتی بعضی آدمهای این سرزمین با بوق و داد وفریاد هم متوجه نمی شوندبرخی با چراغ زدن در روز روشن سعی در فهماندن به حیوانات دارند.لحظه ای کوتاه چشم بر هم گذاشتم و آینده را تصور کردم..............

راننده ی اتومبیل توقف کرده وازالاغی که وسط جاده درحال چرت زدن است خواهش می کند کنار برود،حتی احساس کردم بهش گفت :عزیزم   

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 17:19  توسط غفورقلی پور  | 

توجه

به دلیل عدم رعایت ادب در بیان کلمات توسط برخی از دوستان،نظرات پس از رویت و ویرایش توسط اول شخص مفرد،نمایش داده می شوند.اما از آنجایی که به قانون کپی رایت احترام می گذارم،نظرات را پاک نمی کنم، فقط بجای حرفهای نازیبا و نام اشخاص نقطه چین می گذارم.فحش دادن و توهین کردن کار قشنگی نیست.ممکن است اصول انسانی بوسیله ی عده ای نادیده گرفته شونداما از بین رفتنی نیستند.خواهش می کنم درصورت امکان اینکار را انجام ندهیدودرزندگی مراتب اعتراض خودتان را بایک شاخه گل زرد بیان کنید.اینجانب هم ناخواسته فحش های اندکی آموخته ام.... 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 20:8  توسط غفورقلی پور  |